بارانباران، تا این لحظه: 12 سال و 21 روز سن داره

براى دخترمون

باران و واکسن چهارماهگى

عسل مامان بلاخره واکسن چهارماهگى هم زده شد. واى که مادر بودن چقدر سخته قلبم داشت از سينه ميزد بيرون خوبه که بابايي هست وقتى بابايي هست از هيچى نميترسم دلم آروم ميشه با اون دستهاى قويش پاهاى کوچولوى تورو گرفته بود و واکسن زده شد و دختر کوچولوى من بعد کلى گريه تو بغل بابا جونش خوابش برد دستام ميلرزيد عشقم دست خودم نيست مامان بشى درکم ميکنى اومديم خونه دو ساعت فقط تو بغلم بودى تا خوابت برد خيلى دوستت دارم پرنسسم,عروسکم, عشقم دختر کوچولوى مظلومم   اينم از جاى واکسن الهى مامان واست بميره ...
29 بهمن 1393

جان مادر و چهارماهگى

زيباروى من چهار ماهگيت مبارک. چهار ماه گذشت ديروز به عکسهاى اين چهار ماه نگاه ميکردم چقدر دلم براى اون وقتها که يک نوزاد نرم و ابريشمى بودى تنگ شده مثل يک صدف کوچيک تو دستام ميگرفتمت و به خودم ميباليدم که خدا همچين جواهرى به من داده چقدر زود گذشت و چقدر خوش گذشت. توى اين چهار ماه معنى تنهايي يادم رفته براى خنده هات که مدتيه صدادار شده دلم ضعف ميره واسه شيطنتهايي که ياد گرفتى ديوونه ميشم اصلا نميدونم چجورى احساساتم رو بهت بگم عشقم فقط ميتونم بگم که بابت همه ى خوشبختى که بهم دادى خدارو هزاران بار شکر ماه روى من. ...
26 بهمن 1393

مادرانه

چقدر بودنت را دوست دارم از اولين نگاهت فهميدم که پناه گاه تمام دلتنگى هايم خواهى بود چقدر نگاهت را دوست دارم وقتى به من خيره ميشوى انگار قند در دلم آب ميشود  چقدر صدايت را دوست دارم همه ى هستيم را نوازش ميکند  مادر بودن را دوست دارم همه ى نفس هايت به نفس هايم گره خورده نميدانم چرا در آغوشم هم که باشى دلتنگت ميشوم نميدانم مرا چه شد که اين گونه با تو درآميختم  من فهميدم که تو همان عشقى که در افسانه ها از آن ميگويند   ...
15 بهمن 1393

100روزگى

دختر نازنينم 100روزه شدى. صبح با صداى ناله هاى آرومت بيدار شدم قلبم ميخواست از سينه بزنه بيرون بابايي رفته بود فقط من و تو بوديم نازنين مامان وقتى رو صورت قشنگت دست کشيدم گرم گرم بود داشتم ديوونه ميشدم فورا همه لباساتو درآوردم و قطره ى استامينوفن بهت دادم و پاشويه هم کردم همش بى تابى مى کردى نميدونستم چيکار کنم به بابا زنگ زدم اونم فورا رفت تا واست نوبت دکتر بگيره اما منشى نامرد گفته بود فردا ولى مامان با حس دکتريش حالتو بهتر کرد و الان دارى با بابايي بازى ميکنى خدارو شکر ...
5 بهمن 1393

بدون عنوان

سوگولى قشنگ خانواده ى سه نفرى ما عاشق تشک بازيش شده وقتى عروسک کوچولوشو واسش آويزون ميکنم کلى کيف ميکنه, سرو صداهاش گوش مارو نوازش ميکنه با بابايى ول کنش نيستيم وهمش ميخوايم واسمون از اون جيغاى قشنگ بزنه, و عروسک نازنين من با دلبرى کردن ما رو از خود بيخود ميکنه و با خنده هاش ما خودمونو خوشبخت ترين آدمهاى دنيا احساس ميکنيم. عشق کوچولوى من ...
2 بهمن 1393
1